خرید بک لینک
از مسافرت برگشته بود..رفتم دیدنش معمولا عادت داشت موقع سلام چهار بار بوسم کنه...بعد می گفت:خوبی مامان جان...(منم می بوسیدمش .مرسی عزیز خوبم )...همیشه خوب باشی دخترجاان... وقتی می خواستم از پیشش برم ...رفت داخل اتاقش ... وقتی می اومد بیرون شبیه دختربچه ها لپاش قرمز شده بود و با حالت خجالت می خندید(هیچ وقت این صحنه فراموش نمی کنم...)..از پشت سرش ی خرس قهوه ای بیرون اورد گفت.. امیدوارم خوشت بیاد... #اخرین باری که دیدمش بهش گفتم ترم اخرم عزیز تموم میشه...اونم مثل همیشه بهم لبخند زد ... #از دست دادن ها ...انسان سخت می کنه...صبور می کنه....میدونم حتی الان که دیگه چشماتو نگاهتو دستاتو ندارم بازهم برام دعا می کنی... #چقدر دوست دارم عزیز...روحت شاد(ازصبح ک شنیدم تاالان اصلا گریه نکردم اما همین جمله ها داغونم کرد)لعنت به نوشتن...

برچسب: نویسنده: کامیار صمیمی تاريخ: دوشنبه 1 آذر 1395 ساعت: 4:54

صفحه بندی